
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت
در دل همان محبت پیشینه باقی است
آن آرزو که بود در این سینه باقی است
باز آ و حسن جلوه ده و عرض ناز کن
کان دل که بود صاف چو آیینه باقی است
از ما فروتنی است، بکش تیغ انتقام
با خاطر شریفت اگر کینه باقی است
نقدینه ی وفاست همان بر عیار خویش
قفلی که بود بر در گنجیه باقی است
وحشی اگر ز کسوت رندی دلت گرفت
زهد و صلاح و خرقه ی پشمینه باقی است
وحشی بافقی
www.bia2eshghi.ir
اگر برای لحظه ای
خداوند فراموش می کرد که من
پیر
شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو
نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم…
چیزها را نه بر
مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم…
کم می خوابیدم و
بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می
دهیم.
به رفتن ادامه می دادم
آن هنگام که دیگران مانع می شوند… بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند… گوش می دادم هنگامی که دیگران
سخن می گویند و با تمام
وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم…
اگر خداوند به من
کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید می کردم و نه تنهـا جسم، که روحم را نیز عریان
می کردم…
خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم… با اشک هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهـایشان را احساس کنم…
... به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...

بی
تو، مهتابشبی، باز از آن كوچه گذشتم،
همه
تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق
دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم
آن عاشق دیوانه كه بودم.
در
نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ
صد خاطره خندید،
عطر
صد خاطره پیچید:
یادم
آم كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم
پر
گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی
بر لب آن جوی نشستیم.
www.bia2eshghi.ir
تو،
همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من
همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان
صاف و شب آرام
بخت
خندان و زمان رام
خوشة
ماه فروریخته در آب
شاخهها
دست برآورده به مهتاب
شب
و صحرا و گل و سنگ
همه
دل داده به آواز شباهنگ
یادم
آید، تو به من گفتی:
- ” از این عشق
حذر كن!
لحظهای
چند بر این آب نظر كن،
آب،
آیینة عشق گذران است،
تو
كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش
فردا، كه دلت با دگران است!
تا
فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!
با
تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر
از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز
اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون
كبوتر، لب بام تو نشستم
تو
به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“
www.bia2eshghi.ir
... برای مشاهده ی متن کامل به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...





ارغوان شاخه همخون
جدا مانده من
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا
التفاتی به اسیران بلا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
…www.bia2eshghi.ir…
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
هرزمان بادگری دست و گریبان باشی
زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان باشی
یاد حیرانی ما اری و حیران باشی
…www.bia2eshghi.ir…
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا با همه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه ی خون من زار نمی باید بود
تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود
…www.bia2eshghi.ir…
من اگر کشته شوم باعث بد نامی تست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی تست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد
جز تو کس در نظر خلق مرا خوار نکرد
.
.
.
برای دیدن مابقی اشعار به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
]]>


جام باده سرنگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام كه در میان این سطور
جستجو كنم نشانی از وفای او
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم كدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
سلام
دوستان ، سری دوم عکس ها رو تقدیم می کنم به همه ی شما .
تمام
عکس ها کم حجم ، سیاه سفید و بدون هیچ گونه نوشته ای هستند و استفاده از اونا هیچ
محدودیتی برای شما نداره !
برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب مراجعه کنید . با تشکر


راستش نمیدانم اقرار به
پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا نه...
اما بگذار آیینه وار
اغرار کنم...
پشیمانم...
از تمام حس هایی که
نثار این یخ بسته های سنگی کردم...
از تمام لبخند هایی که
با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم
از تمام سادگی های بی
جواب مانده ام...
از تمام نیمه های پر
لیوان ها که دیدم...
سخت...
پشیمانم...!
پشیمان میشوم شاید...
از اینکه ماندم و رفتی...
پشیمان میشوی روزی...
از اینکه رفتم و ماندی...


تموم مردم دنیا ما رو میخونن دیوونه
آره ما دیوونه هستیم بی خیال این زمونه
حسرت زیارت تو مونده تو این دل زارم
کربلاتو تا نبینم آروم و قرار ندارم
]]>

درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
.
.
.
ادامه ی شعر ها در ادامه ی مطلب قرار دارد

برای دیدن عكس ها به ادامه ی مطلب مراجعه كنید
]]>ضربهات كاری بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگیام خندیدی
به من و عشقی پاك
كه پر از یاد تو بود
و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكههای دل خود را آرام سر هم بند زنم

و سر در کوچه باغی بر سر دار
از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟
پیاده می شوم ، دنیا نگهدار

الهی از تو شرمنده ام که بندگی نکردم و از خودم شرمنده ام که زندگی نکردم و از مردم شرمنده ام که اثر وجودیم برای ایشان چه بود .
الهی از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام حتی از روی شیطان شرمنده ام که همه در کار خود استوارند و این سست عهد ناپایدار .
الهی خوشا به حال کسانی که لذات جسمانی شان عقلانی شد .
]]>
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش—
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد
]]>

گفتند :
به اندازه ی گلیم هایتا ن
و به اندازه ی دهان هایتان
اما
حرفی از وسعت آرزو هایمان نزدند !
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
]]>
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده


من دلم تنگ کسیست که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است ...
ای خدا باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا باز دل به دل نازک من بربندد ...
]]>
عشق غالباً یک نوع عذاب است ، اما محروم بودن از آن مرگ است

]]>
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

گفتی کمی از آشنایی بگویم با تو !! که بدانی کیست این آدم ... این آدم همان آدمیست که در بهشت سیب را خورد ... ساعت را ببین زمان زیادی گذشته از آن روز ها ... شمع را فوت کردی که تاریک شود ... نبینم !! می گما !!! در هزاره سوم سیب را حوا خورد ... این سیب سبز به آن سیب سرخ در ...
]]>
باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن
دوباره باز خواهم گشت
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت
و چشمان تو را با نور خواهم شست
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند
